السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

563

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

آن حضرت چنين پاسخ فرمودند : هنگامى كه زكريا نام محمد و على و فاطمه و حسن را مىگفت همهء رنج و سختىاش از ميان مىرفت ولى با گفتن نام حسين ، اندوهگين مىشد . و بغض گلويش را مىفشرد . سرانجام زكريا از خداوند پرسيد : مرا چه مىشود كه وقتى نام چهار تن را مىبرم آرام مىشوم ولى هنگامى كه نام حسين را بر زبان مىآورم اندوه مرا فرا مىگيرد . خداوند به او فرمود : كهيعص ؛ « كاف » يعنى كربلا ، « هاء » يعنى هلاكت حسين ، « ياء » يعنى يزيد ، « عين » يعنى عطش امام حسين و « صاد » يعنى صبر امام حسين عليه السّلام . هنگامى كه زكريا اين سخنان را شنيد سه روز در مسجد ماند و پيوسته مىگرييد و مىگفت : پروردگارا ، آيا بهترين بنده‌ات محمد را با شهادت حسين اندوهگين مىسازى ؟ آيا على و فاطمه را اين‌چنين جامهء اندوه مىپوشانى و اين مصيبت را بر آنان پديد مىآورى ؟ آنگاه به خداوند عرضه داشت كه پروردگارا ، از تو مىخواهم كه در اين سنين پيرى ، فرزندى به من ارزانى دارى تا ديدگانم را روشن گرداند ، سپس مرا چنان در عزاى فرزندم بنشانى كه پيامبرت محمد را در عزاى فرزندش خواهى نشاند . خداوند نيز يحيى را به زكريا داد . يحيى و حسين هردو پس از شش ماه كه در شكم مادرشان بودند به دنيا آمدند . « 1 » وهب گويد : ابليس به خانه‌هاى بنى اسرائيل مىرفت و به زكريا و مريم تهمت‌هايى را روا مىداشت . اندك‌اندك مردم از فساد زكريا سخن مىگفتند و كار چنان بالا گرفت كه مردم به خانهء زكريا هجوم بردند تا او را بكشند . زكريا نيز به بيابان گريخت و در ميان تنهء درختى پنهان شد . ولى ابليس مردم را به جستجوى زكريا تشويق كرد و آنان را به كنار آن درخت آورد . آنگاه خود ابليس به مردم دستور داد كه درخت را درست از جايى كه قلب زكريا قرار داشت ببرند .

--> ( 1 ) . الاحتجاج ص 463 .